رهام جانرهام جان، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

رهام لبخند خدا

محرم 94

عسله مامان چون امسال به مدرسه میره بیشتر متوجه محرم شده و یک شعر خیلی قشنگ هم یاد گرفته باز امده ماه افتاب      ماه تشنگی در کنار اب        هر کجایه شهر دشت کربلا      پرچم سیاه تویه دست ماست کوچه پر چشده از صدایه ما         تشنه مانده ایم ای عمو بیا               حسین ای ارام جانم   حسین ای روح روانم ...
14 بهمن 1394

نفسم 5ساله شد

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم...   او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم... او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم... او آرام در آغوشم آرام می گيرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند... به زباني كه كسي جز من نميفهمدش.......و طبیعت را حس می کند! خدا را می بوید! و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم!   نفسم عشقم تولدت مبارک ...
20 آبان 1394

تابستان94

فندقلو گلهایه بابونه رهام و هامی(هانی)دوست جون جونیه رهام اینجا با بابا دوتایی رفتین عروسی نفسه مامان کلاس زیمناستیک میره ...
20 آبان 1394

نوروز94

گل پسر قشنگم امسال هم مثله سالهایه قبل عید رو اهواز بودیم و کنار خانواده مادری سال رو نو کردی. این عکسها تو ابادان گرفته شدن خیلی هم خوش گذشت. ...
9 آبان 1394

بازم عقب موندیم

پسرکم عسلکم بازم نتونستم به وقتش خاطراته قشنگتو بنویسم بازم شرمندم. اول از اخرین روزهایه تابستان 93شروع میکنم و اخرین روزهایه کلاس زبان چون به علت شروع فصل مدارس کلاس زبان شما هم تا شروع تابستان بعدی منحل شد. کلاس زبانتو خیلی دوست داشتی اینم یه صدافرین کهteacherبهت داده بعد از اون شروع پاییز که پسر قشنگم رو مهد کودک عاطفه ها ثبت نام کردیم وبعد از خرید وسایل مورد نیازش شروع به رفتن کردی و ناگفته نمونه که خیلی هم اونجا رو دوست داشتی و یه بار هم برای رفتن به مهد اذیت نکردی بهت افتخار میکنم عشقم البته متاسفانه عکسهاش پاک شدن ولی قول میدم در اسرع وقت حتما برم مهد و از اونجا و وسایلت دوباره عکس بگیرم. بعد از اون زمستان شروع ش...
10 خرداد 1394

تابستان93

پسر قشنگم عزیز دلم تابستانه 93هم ازراه رسید و مهمانهایه عزیزمون اومدن اول بابایی ومامانی با دایی فرشید اومدن بعد خاله فروغ و خاله منا با غزال جون اومدن چه روزهایه خوبی بود خیلی خوش گذشت یا استارا بودیم یا فندقلو یا اردبیل بودیم.تولد ابوالفضل عزیز رو هم خونمون گرفتیم.و اما شما و داداشی هم که حسابی خوش گذروندین و بازی کردین. این بلا رو همون روزه اول سره اتاق اوردین ...
1 دی 1393